می رقصم روی پریشانیت ....
قرارمان یک غروب دم کرده ی پاییزی.....! این لباس به شما می آید.....! به رویا های من شبیه شده اید .....! ... .. . بنگ ........بنگ .....! سکوت . من روبروی یک دکه روزنامه فروشی کنار کوچه شیمی ....هفت تیر ....ایستاده ام ....!تو کجایی ؟ همین . پانزده دقیقه بیشتر وقت ندارید !...... نگاهم کنید .....بغضم را بخوانید .....گونه هایم را حفظ کنید ....سیاهی موهایم را گریه کنید .....!حالا فقط هفت دقیقه وقت دارید که بروید بی آنکه هیچ رد پایی توی زندگیم گذاشته باشید .....البته این یک مسابقه است .چون قرار است شما چشم بسته مسیر برگشت را سپری کنید .....!شرط مسابقه هم این است که شما اجازه ندارید بغضتان را اشک کنید ......!حتی اگر نتوانید نفس بکشید .....!حتی اگر خس خس کنید کسی به شما کمک نمی کند .....!پنج دقیقه دیگر .......چهار دقیقه .......لطفا پایتان را توی کفش من نکنید .......مراقب باشید ریگی هم به کفشتان نباشد .......آهان یادم آمد ......پایتان را هم از گلیمتان دراز تر نکنید ......این گلیم نیم وجبی سهم شماست از زندگی!.....اخرین ثانیه های دلم را می شنوید؟می شود یکبار دیگر زنگدار نام کوچکم را صدا کنید ......!اجازه بدهید بعضی حرف ها ناگفته بماند ....با منید .....؟بلند تر ......بلند تر ......داد بزنید ......من گوشم سال هاست که هیچ حرف حسابی نمی شنود ......لج کرده ام .....؟نه .....نه ......چند لحظه اجازه بدهید موهایم را جمع کنم پشت سرم ......نمی گذارد دقیق رفتنتان را ببینم ......!داشتیدمی گفتید ......!می دانم بیشتر از پانزده دقیقه شد .....من سالهاست خودم را فریب می دهم ....شیرین است ....آه انگار تب دارم ....داغم .....نه ...نه .... نمی افتم ... ..من قدرتمند شده ام ....بله ....حتما خیالتان راحت باش.....مراقب خودم هستم .....به شما فکر نمی کنم ....گریه ؟؟؟هرگز.....من بزرگ شده ام !!فقط یک چیز یادم رفت .....چند تا شاخه رز قرمز پیش من امانت دارید .....دوازده یا یازده تا .....دقیق نمی دانم .....می گذارم تولدتان از پنجره پرت می کنم توی دنیا .....روز تولدتان بوی رز قرمز می دهد ......همه جا.... تو طرح آن غزلی که سال ها مرا مقید قافیه های منسوخ کرد ! تو چند لکه چای روی پیشبند قهوه چی قهوه خانه ی محله های کودکی ام ..... تو بوی مطبوع قهوه ی ژرژ ...خیابان شانزده متری..... تو آخرین قطره اشک من روی این کیبورد تاریخ مصرف گذشته ! تو داستان تکراری مادربزرگ زیر داغی تابستان هفت سالگی ..... تو پیچ امین الدوله باغچه پدرم .... تو .... تو.... تو .... هنوز هم منگ هستم .... ما دو تا فنجان بودیم خالی از فال شما....کف دستتان را بدهید به مادرم ! او خوب پیش بینی می کند! یعنی اینکه من حالم خوب است و جز چروک های زیر چشم پدرم ملالی ندارم! ....... تو شب سرد زمستانی شهر من ! تو گیس های سیاه من روی شانه های لرزانم ! تو ....رقص پاهایم روی پریشانیت .... تو..... تو طرح آن غزل که سال هاست نسرودمش.... تو طرح آن غزل که سال ها ست مرا درگیر قافیه کرده است .... تمام شهر تو را بغض کردم ! ......باران می آمد... فریب دادن مردم آسان بود... روی گونه های من جاری شدی!.... هیچ کس نفهمید تمام شهر را بی تو گریستم . آن گاه که مادرم .. خدایش را در سجاده چهل ساله اش پیدا کند .... من اخرین نفس های رابطه را زنده خواهم کرد... بی آنکه هیچ بهانه ای برای این سال تاخیر بخواهم. چقدر تلخ می شوی .. وقتی که نمی گذاری ... چند حبه قند بیندازم .... توی فنجان جدائیت . یادت باشد هیچ کجا مرا به نام کوچکم صدا نزنی! من همیشه خودم را انکار کرده ام . مادربزرگ آلزایمر گرفته است !مرا ریرا صدا می زند... ریرا جان قرص هایم را می دهی ؟ ریرا امروز چند شنبه است ؟ ریرا چقدر بزرگ شدی !! ریرا... ریرا... در طایفه ی مادربزرگ ریرا نماد زنی است تنها و محکوم به شکست!نمی دانم چه تناسبی بین من و ریرا ست که من او را یاد ریرا می اندازم !گاهی بی آنکه به چشم های خیسم نگاه کند دستمال می دهد به دستم و می گوید :تنهاییت را دوست دارم !از اینکه فارغ بالی حسودیم می شود!می ترسم وقت رفتنم بچه هایم بی تابی کنند!دلم برای یتیمیشان می سوزد!درست می گویم ریرا جان؟؟آن وقت دلم می خواهد سرم را روی پاهایش بگذارم های های گریه کنم و بگویم من ریرا نیستم!اما جرات ندارم دنیایش را بهم بزنم ...فقط زیر لب می گویم راست می گویی مادربزرگ .خوش به حال من! مارکز عزیز.... بوی بادام تلخ می دهد نفسش .... بوی عشق های یک طرفه ! آخرین باری که همدیگرو دیدیم کتونی زرد پوشیده بودم .نگاهی بهشون کرد و گفت : تمام این مدت دلم می خواست بهت بگم: از کتونی های سفیدت خسته شدم ...حالا دیگه هر رنگی که دوست داری بپوش ...مهم نیست ...یه لبخند کج زدم به زردی این کتونی های نو و از لجم لگد مالشون کردم ....اومدم خونه گفتم :راحله این کفش ها پام را خیلی می زنه ...دوسشون داری بردار...اونم یه مدت پوشید ...ولی انگار دل اون را هم زد....حالا اون کتونی ها دارند روی جا کفشی چپ چپ نگام می کنند....از خودم مطمئنم می خوام تا آخر عمر فقط کتونی سفید بپوشم ! می خوام خودم باشم با تمام هر چی که هستم ! می خوام با تمام وجود ندا باشم .... ندا.... ندا.....
| Design By : Night Skin |

